نوشته هایی از یک پیانیست
نور خورشید در اتاقم میتابد.من روی صندلی پیانو نشستم و زمین را نگاه میکنم.نت شانژمان که نوازنده ویولن سل اجرا می کند مرا دیوانه میکند.حالتی که ناشی از غمی عجیب است. هر چه بگویم ... پرورگارم رهایم مکن.ای یگانه هنرمند هستی... بارانی که نیایش می کند.پیانویی که با کلاویه هایش مستانه می رقصد.فلوتی که عاشقانه صحبت می کند و ویولنی که با آرشه اش یگانگیت را فریاد می زند... و ابرهایی که میگویند او بخشنده ترین بخشندگان است.
| Design By : Night Skin |
